رخداد

در قسمتی از زبارت عاشورا میخوانیم :

 

لعنت خدا بر  آن مردهای مغرور و شایَعَت و بایَعَت و تابَعَت

لعنت خدا بر آن مردهای ساکت و شایَعَت و بایَعَت و تابَعَت

لعنت بر آن مردان که بسیار نگاه میکنند (ما هیج،ما نگاه _ آیه ی بیست،سوره ی نساء نیز برهمین مساله اشاره دارد _ تفسیر:ایا نمیدانند ما زنان را طوری بیافریدیم که با نگاهی عاشق میشوند چونان حسین در کربلا !  )

لعنت خدا بر  نخستین مردانی که در حق زنان ظلم  کردند و  آخِرتابِعِِ لَهُ عَلی ذلِک

الهم العن الهم العن الهم العن

 

 

   + ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٠
comment نظرات ()

این 007 را غریبانه گریه کن

هر آدمی یک عمری داره.نمودار عمرادمها سینوسیه و از صفرسالگی شروع میشه و تا هفتاد،هشتاد،اِندش صد و دیگه واقعا اندش صدوده سال ادامه پیدا میکنه. خیلی غم انگیزه صد و ده سال زنده باشی و مردم از زنده بودنت تعجب کنن و براشون جالب باشی که چه جالب  تو  نمُردی و نامیرایی و گیاه خوردی و غصه نخوردی و هوا خوردی و بی عار بودی و گرنه آدم فهیم انقدر غصه ی مردمان دنیا رو میخوره که تو چهل پنجاه سنیه قبرستون میخوابه و خدا گلچین روزگاره و هیچکّی نفهمید لامصب  زندگی ما  یه درام دوصفر هفته ، گوشه ی دنجی از جهنمه، پر از مرگ و میره ،همش صدای کمونچه ست .هفت ساله بودم پدرم مُرد ،خیلی آسون مُرد و من تازه فهمیدم مرگ آسونتر و ارزونترین اتفاق دنیاست.بعدِ پدرم همه واسه من قابل مردن شدن ،اونم نه با تلخی زیاد ،فقط با کمی تلخی زیاد.مثل خوردن ده تا لیوان اسپرسو صبح جمعه همراه یه بست تریاک و بعد خواب ،خواب ،و وقتی از خواب بیدار بشی هوا گرگ و میش باشه و ندونی صبحه یا شبه ،حال غمناکیه مثل غروب جمعه ها مثل عصرهای عاشورا اونم بدون یه بست تریاک،خیلی واقعی،خیلی خیلی واقعی

 _در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت ،بی جرم و بی جنایت

مرگ حقیقتا آسونه،چیزی که سخته زندگیه،مرگ یه لحظه ست  زندگی مجموعه ایی از لحظه هاست با طعم بوس فرانسوی اجباری از دهن گرگور زامبا وقتی در جریان یک زندگی کسالت بار مسخ شده بود  ،مرگ روشنه،زندگی در خوشبینانه ترین حالتش خاکستریه ،مرگ ساده ست، زندگی پیچیده ست.مرگ تعیین تکلیفه ،زندگی همش بلاتکلیفیه  و ادمی که  پدرش مرده یعنی آدمی که بی پدره مرگ رو با  با عطر کافور باور کرده، اونم تو هفت سالگی و از همون روز اول هفت سالگی منتظر یه بوس فرانسوی بوده از عشقش!

 

 

   + ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٦
comment نظرات ()

 

The is the end

تلگراف شماره یک: 

جای نگرانی نیست. ما عاشق هم نیستیم  . ما فقط زیادی به چشمهای هم نگاه میکنیم.

همین./

 

 

   + ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۳
comment نظرات ()

 

گاهی حتی نمیشود نوشت

نمیشود گفت

فقظ باید گریست

مثل ابر در بهار

در این دشتزار./

پی نوشت: من به خوابهای کوچک تو اعتماد داشتم

   + ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٠
comment نظرات ()

کمی با من عاشقانه بگو

 

اینکه اسم ادمها را  تو  موبایلت هیتلر، قذافی، مسترپریزیدنت،جهان السطلتنه، یا حتی میرزا پشم الدین بزاری و اینطوری انتقام بگیری از خودت از اونها  از پنج شنبه های تلخ  و لیوان چای سرد شده ایی  روی میز .

اینکه دعا کنی جمعه ها شیفت کاریت باشه ،بری سرکار از تنگ غروب همون لحظه که انگار جهان لای انگشتهای خدا فشرده میشه ،شراب میشه و خرابت نمیکنه. مستت نمیکنه و تو هنوز داری لول میخوری و سرپایین میری از تمام غروب های زندگیت

اینکه دلت رو خوش میکنی به یک جمله ی مجرد  "شاید این جمعه بیاید شاید "

و ناگهان پیامک " قذافی" رو تو گوشیت ببینی و یه لحظه فکر کنی خودشه ! خود دیکتاتور مخلوع ، خود قذافی ِمیهن پرست  داره با تو صحبت میکنه و ازت میپرسه

 _امشب میای ؟

_کجا

_جهنم

_شیفتم؟

_آره

_اُکی میام

 و تمام طول شب کنار قذافی باشی .قذافی  مثل وقتهایی که آدم نمیدونه چی بگه ، حالش درست مثل همون وقتها  باشه . وقتهایی که  داشت خاک سرزمینش زیر قدمهای فرانسوی فتح میشد و شهر بوی سس فرانسوی گرفته بود ، اون وقتها که شایعه کرده بودن کشته شده و بیخودی سوار جیپ یشمیش میشد و دور میگشت تو طرابلس و یکم که  دلش اروم میشد میاستاد وسط حیاط خونش  و یکی از زنهای خوشگل تو گاردش رو بیرون میکشید و میپرسید " امروز چند شنبه است  ؟ "

"سه شنبه ست اقا "

"اشتباه گفتی امروز جمعه است "

و اون روز فقط سه شنبه بود ، یک سه شنبه ی خالی .قذافی مثل همون وقتها باشه که دوست داشت دروغ بشنوه  و حالش خوب بشه  و بعد که حالش خوب شد تو خلوت  به تو بگه  

"همه چی درست میشه "

و تو یگی "همه چی درسته" و بعد قذافی عینکش رو جابجا کنه روی چشمهاش ،(آخ چشمهای خاکستریش بدجور داره ضعیف میشه ) و  سرش رو فرو کنه تو عمق کامپوتر .و فقط کار کنه. کارکنه ساعتها و هیچ نگاهت نکنه و تو دلت تنگ بشه  که تو رو از گارد زنها بیرون بکشه و ازت بپرسه

"امروز چند شنبه ست؟"

"سه شنبه ست اقا"

"اشتباهه امروز جمعه ست"

تو دلت تنگ بشه برای دیکتاتور.برای نیش زبانش.برای عشقی که هیچ وقت بروز نمیداد و تمام مدت که کنارش نشسته بودی با خودت زمزمه میکردی "کمی با من عاشقانه بگو...."

و قذافی فقط از کار حرف بزنه از اخرین ترجمه اش از اخرین شعری که خوانده از اخرین میز گرد فلسفی و من بهش بگویم "دیکتاتور میمرد"

و باز اعتنا نکند و با من عاشقانه نگوید.اصلا دیکتاتوری یعنی  همین.یعنی عشق تو با تو عاشقانه نگوید .هیچ .هیچ  /

 

   + ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد