رخداد

 

از این همه «هستن»٬از این همه عادت تلخ«بودن»٬تنگ نفس گرفتم. میخوام که بعد از مدتها دوباره« نیست» بشم .

والان در این دقایق بیرنگ که من شاهد بغض سرخ توام دراوج«نیستن»هستم.

ولی هنوز نجوای سرزنشها از دور به گوش می رسه و من باز می خندم و می گم :

نمی دانم چه می خواهم بگو یم زبانم در دهان باز بسته است.

   + ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٤
comment نظرات ()