رخداد

 

هر روز برای رفتن به کلاسها باید مسیر طولانی و با اتوبوس و مترو طی کنم و از اون جایی که اصلا عادت ندارم به موقع سر کلاسام حاضر بشم از ۵ روز کلاس ۴ روزش از اتوبوس جامی مونم و مجبورم زمانی و برای رسیدن اتوبوس بعدی صرف کنم درتمام این مدت برای اینکه فشار زمان و حس نکنم یابا موبایلم بازی می کنم یا کتاب می خونم.چند وقت پیش که برای رفتن به کلاس سوار مترو شده بودم کتاب شعر سهراب و دراوردم و شروع کردم به خوندن٬چنان توکتاب غرق شده بودم که اصلامتوجه اطرافم نبودم٬فقط در یک لحظه احساس کردم که انگار یه نفر داره با صدای بلند با من صحبت میکنه٬سرمو که بالاکردم دیدم یه عرب تبار کنارم نشسته و داره با لهجه ی غلیظ عربی با من صحبت می کنه(از روی نوت کتاب فکر کرده بود که هموطنش هستم).من حسابی جا خورده بودم حتی ترسیده بودم!! کلمه ها٬جمله ها٬حتی زبانی که می بایست بااو صحبت کنم گم کرده بودم مردم بی تفاوت سوار مترو هم که حس فضولیشون زیاد تحریک شده بود دراون لحظه غرق تماشا بودند.بالاخره بعد از مدتی گفتم:ببخشید من ایرنی ام و عربی بلد نیستم.از شنیدن اسم ایران کلی به وجد اومده بود(خوب بالاخره همه ایرانی ها رو دوست دارن دیگه کاریشم نمیشه کرد!!!)باز شروع کرد به شرح دادن زندگیش (البته به زبان انگلیسی) اینکه تو مصر اقتصاد خونده وبرای کار مهاجرت کرده و.... در تمام مدتی که صحبت می کرد ساکت بودم و دنبال یه راه برای فرار .وقتیکه از مترو پیاده شدم یه نفس راحتی کشیدم ولی بعدوجدان درد گرفتم که چرا این قدر بد و تحقیرامیز با او برخورد کردم.

   + ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٠
comment نظرات ()