رخداد

خاطره ی دل سوز ناک یک روز از دوران تحصيلم.

دلم برای خودم سوخت وقتی ساعت وقتی ساعت ۶:۴۵ صبح رسیدم ایستگاه اماسرویس دانشگاه ۵ دقیقه قبل از رسیدن من حرکت کرده بود.

دلم برای خودم سوخت وقتی استاد اجازه نداد وارد کلاس بشم نه به خاطر ۳۰ دقیقه تاخیری که داشتم بلکه به خاطر ازدحام کلاس و نبودن جا برای نشستن و من برای سومین بار غیبت خوردم.

دلم برای خودم سوخت وقتی ساعت ۱ رفتم ژتون غذا بگیرم اما تموم شده بود. برعکس رستوران دانشگاه هم اون روز تعطیل بود ومن تا بعد از ظهرکلاس داشتم.

دلم برای خودم سوخت وقتی حراست دانشگاه از بیکاری حوصلش سر رفته بود و از اون جایی که دیواری کوتاهتر از دیوار من پیدا نکرد منو مورد باز خواست قرار داد.

دلم برای خودم سوخت وقتی استاد برای اینکه کاهل کاری گذشتش و جبران کنه ۳۰ دقیقه کلاسو دیر تعطیل کردو من بازازسرویس ساعت ۵ جا موندم.

دلم برای خودم سوخت وقتی تو راه برگشت به خونه خواستم از رو جوی عریض کنار خیابون بپرم چشمام دودو دید و محکم خوردم زمین و دستم به شدت کوبیده شد.همون لحظه هم چند تا ادم خوش گذرون حسابی بم خندیدند.

وقتی رسیدم خونه این قدر دلم برای خودم سوخته بود!!که گریه امانم نداد گریه کردم شاید دلم خنک بشه ولی افسوس دلی که سوخته باشه دیگه به این راحتی خنک نمیشه.

   + ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱۳
comment نظرات ()