رخداد

 

 ساعت تازه نه چه هوای مه گرفته و خیسی.چقدر خستم ٬خستگی و از سوزشای قلبم احساس میکنم.

 چرا اینهمه خستم مگه چه کار شاقی کردم؟تو این جور موقعهاچایی خوب جواب میده یه لیوان چایی اونم با عطر و بوی دارچین.

یه صدای خیلی دور:اینقدر چایی کهنه دم نخور اخر از طپش قلب میمیری.

 لیوان اول٬لیوان دوم.اه چایی هم حال نمیده شاید قهوه بهتر باشه ولی نه تو این هوا یه نخ سیگار خیلی باید بچسبه.

باز یه صدای دور:از تو هیچ بعید نیست٬ضد دین!

بی اراده میرم سراغ دفترکتابا ٬جزوهای دست نویس ٬جزوهایی که گرفته بودم و قرار بود فرداش پس بدم اما الان نزدیک سه ساله که رو دستم مونده٬فقط میخونم acetobacter٬fumsarium٬g.machinery٬penecilium...میخونم و اروم ... خودمم نمی دونستم اینقدر عاشقتونم!

صدا:تو اخر با این کارات منو میکشی اون وقت میفهمی واسه چی باید گریه کنی و... پا شو هیچی به اندازه ی دو رکعت نماز به ادم ارامش نمیده پاشو با تو ام ٬اینم یه مهر نم دار ٬بو کن ادمو مست میکنه.

                                 .

   + ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱
comment نظرات ()