رخداد

يه ذره روزمره

بعد از مدتها ترک عادت کردم و متنبه شدم که باید زود سر کلاس حاضر شد٬حدود نیم ساعت زودتر از گذشته و شروع دردسرهای ناشی از بیکاری.

مکالمه ی انرژی زا!

دوست اذری تبار بنده (طبق افکار او روزی روزگاری تبریز بخشی از کشوری بنام جمهوری اذربایجان بوده که حالا ازش جدا کردند):  شنیدی؟ احمدی نژاد چی شده؟؟!! تو دانشگاه؟ 

من:نه !چی ؟ اهان فهمیدم .....(شرح طویل).

چند دقیقه بعد٬همکلاسی دیگری با یه روزنامه تو دستش وارد میشه و مستقیما روزنامه رو میگیره جلو چشم من:نگاه کن ٬نگاه کن پریزیدنتتون!!میخواد که بگم و باز تکرارتلخ مکررات٬روی خیلی از واقعیات سر پوش گذاشتم.

چنان استنطاقی شدم که تا اخر درس نتونستم تراوشهای این ذهن دربدرو جمع و جور کنیم .

صحنه ی اخر فیلم امروز: زوج جوانی با استینهای بالا زده و رگهای برجسته روی پله های یکی از شلوغترین ایستگاهای مترو٬ درحال تزریق مرگ امیخته با خون ودرد ٬در جلوی چشمان صدها مسافر وحشت زده و متعجب.

(اگر دایی جان ناپلئون بنده اینجا شاهد این صحنه بود مطمئنا تا الان بلیط برگشتشو گرفته بود و تو فرودگاه منتظر من وایساده بود)

   + ; ٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٢
comment نظرات ()