رخداد

هرادمی سنگیست بر سر گور پدر خود.

قديمي ها راست گفته اند كه اگر دلتان گرفت برويد سراغ اموات .ولي اين فقط سراغ اموات رفتن بوده است يا گذري به سنت ملموس؟ و به گذشتهء موجود؟ و به اجداد و ابديت در خاك؟ و خود را با همهء غمهاي گذرا و حقير در قبال آنهمه هيچي كوچك ديدن؟ و فراموش كردن؟...

انگشت ها به سنگ و سرها پايين.مدتي مي ماندند و بعد تك تك بر مي خاستند.به نسبت جراتي كه داشتند يا به نسبت ارثي كه برده بودند يعني بستگي با صاحب قبر.يعني به نسبت نزديكي به آخرت.مگر نه؟ و از تعدادشان وجنسيتشان مي شد فهميد كه صاحب قبر كيست...

و اصلا كدام آخرت؟ و كدام دنيا؟ مگر همين مقبرهء خانوادگي مرز دنيا و آخرت نيست؟اينكه عين خانهء ماست.عين دنياي مادرم و خواهرم و خواهر زاده ها و اين همهء خلايق.پس چه دعوت بيهوده اي از دو سو؟ در اين راه نيازي به هيچ چاووشي نيست.و اصلا راهي نيست و سفري نيست.دنيا عين آخرت و آخرت عين دنیای ماست...

                                                                                                  سنگی برگوری نوشته ی جلال ال احمد

   + ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
comment نظرات ()