رخداد

 

«امان از دوست ناباب»  یکی دیگه از صدها جمله یی که شکل یک کلیشه رو به خودش گرفته هر چند به نظر من در زندگی ما کلیشه ها حکم کوچه پس کوچه هایی رو دارند که از اونها خیابانها و بزرگراها و اتوبانها بوجود میاد.اما در دل این جمله واقعیتی وجود داره که خیلی ها دانسته یا نداسته بهای سنگینی رو بابت اون دادند.دیشب یک نفر برام داستانی و نقل کرد که فکر میکنم گفتنش در اینجاخالی از لطف نباشه:روزی شخصی لباس فاخری به تن میکند و به مهمانی یکی از دوستان قدیمیش میرود تمام شب رو میخورند و مینوشند تا انجاکه صاحبخانه برای اجابت مزاج به دستشویی میرود و فراموش میکند سیفون را بکشد از قضا بلا فاصله بعد از او دوست قدیمیش به مستراح احتیاج پیدا میکند وقتی وارد میشود از دیدن گ ه به جا مانده حسابی حالش بدمیشودوحالت تهوع به او دست میدهد در این لحظه جناب گ ه لب به سخن باز میکند و میگوید:من عصاره ی  لذیذترین گوشتها و بهترین میوه ها و سبزیجات وگواراترین نوشیدنی ها هستم فقط و فقط یک ساعت با او همدم شدم و حالا این شدم که تو از دیدن من حالت بهم میخورد٬ ببین تو که سالها با او همدم بودی تبدیل به چه شده ایی.

پی نوشت یک:اگرمیخواهی یک نفر را به کمال بشناسی ابتدا بنگر که با چه کسانی در معاشرت است.

پی نوشت دو:از اینکه مجبور به اوردن واژه ی « گ ه » شدم جدا معذرت میخوام.

پی نوشت سه:و اینبار ابراهیم نبوی اندر فضایل وبلاگ نویسان میگوید.اول و اخر مطلب روحتما بخوانید.

   + ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
comment نظرات ()