رخداد

ميدويم پس هستیم

 از خواب که بلند میشوم  برای نجات اتاق از تاریکی محض یک راست میروم سراغ پنجرها و پشت دریهای چوبییشان بعد از انهم عرض ارادتی میکنم به ساحت خدای روز و روزگار . سپس مثل ادمهایی که دچار در خود ماندگی هستند خنده ایی میزنم که مثلا به خودم ثابت کنم روز خیلی خوبیست و روز خوبی هم میشود اصلا همه ی روزها خوب هستند اگر بدی و پلیدیی هم در کار است از خود ماست و نگاه ما.

ولی با همه این تفاسیر بعضی روزها عجیب کم میاورم٬واقعا کم میاورم ٬ان وقت است که دلم میخواهد بند کفشهایم را محکم ببندم . فقط و فقط درکوچه پس کوچه های مه گرفته ی میلان بدوم و تا میتوانم nothing else matters  گوش بدهم و ریه هایم را پر از هوای سرد کنم تا اجازه بدم حرفهای بیشتری به دهانم بماسد.در نهایت هم تنها حسی که میماند احساس زیبای سبکی و رهاییست٬رها شدن از همه چیزهای بد و ازاردهنده.

پی نوشت ۱:اولین بار که اهنگ زیبای nothing else matters  رو از متالیکا شنیدم زمان مرگ دیانا٬ ملکه انگلیس بود(عجیبه که یادم مونده!) برای گوش دادنش اینجا رو کلیک کنید.

پی نوشت ۲:از خواهرم بخاطر تمام زحمت هایی که امروز بخاطر من متحمل شد ممنونم.

   + ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
comment نظرات ()