رخداد

 

                          بنگر که چه بر باد میدهی       امید هزاران بنی ادم است این

مردی وسط پیاده رو تمام زندگیش را یکجا بالا اورد در روی دنیایی که باد کرده بود روی دستش سرش را گذاشت و مرد گاهی اوقات مرگ میشود یک نعمت که به اسانی به کسی نمیدهند مثل این مرد که ته مانده اش ماند روی زمین زیر دست و یای ادمهایی که بی تفاوتی مد روزشان شده زیر خرخر اگزوزهایی که ذره ذره زندگیمان را کش میروند. 
 ساک دستی واریخته و قرمز رنگی را که داشت گذاشتند زیر سرش یک ملافه اب رفته و چروکیده با گلهای ریز ارغوانی کشیدند روی سرش دندانهای عاریه اییش را در اوردند و گذاشتند بغل دستش کفشهای تعمیری اش را هم از پایش دراوردند چیزی  هم نگذشت که دور و برش پر شد از سکه و اسکناسهای رمق کشیده پراز بوی ترحم پر از زمزمه های کش دار.
نمی دانم چرا ولی گاهی در شرایط سخت غم انگیز خنده ام میگیرد خنده ایی که می نیشیند بیخ گلویم خودمم هم نمیدانم به چه چیزی میخندم فکر کنم به خودم می خندم به زندگی به همه چیزهایی که دوست دارم با این خنده های مسخره انکارشان کنم  

   + ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۳
comment نظرات ()