رخداد

 

               اخرین نفس از جرعه ی جانم باقی است    اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

ــ برادر !

 دلم از این رفیق های چپ و راستی ات گرفته از اینها که حتی برای خودشان هم نمایش روشنفکری برگزار میکنند ازاین نان به نرخ روز خورها از اینها که در هر حالت به ریش ما میخندند اینها که درهر مغلطه ایی با جوانی ما سیاست میکنند و بعد درپایان ما می مانیم و خلائیی مطلق با یک عالمه انگ های غم انگیز از اینها که عقده برعقده های ما می افزایند و بعد کنفرانس اسیب شناسی راه می اندازند و مارا ریخت شناسی میکنند و همچنان ما با سکوتی دلخراش در خلا خودمان گیر افتاده ایم

ـــ راستی برادر میدانی یقین چیست ؟

 یقین فراتر از اعتماد به نفس است به انسان قدرت میدهد تا قدم هایش را محکم بردارد نفسهایش به تک تک نیفتد نه فقط ممد حیاتش بلکه مفرح ذاتش شود

ــ برادر!

  یقین مرا به خودم به راهم کشتید و حالا من با یقینی مرده محتاج انم که خودم را برای سایه ایی که از سر چراغ بر دیوار افتاده توضیح بدهم شاید تکلیفم بر خودم روشن شود

              

   + ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۸
comment نظرات ()