رخداد

 

خیلی دور خیلی نزدیک

 ارزوهای تو هنوز طعم شیرین شکلات های بیست و پنج تومانی بوفه ی دبیرستان قائم را دارد که سر زنگ های ریاضی مخدره ی مغز های رم کرده امان میشد

 اما من از ارزوهایم بادبادکهای کاغذی ساختم,هوا کردم و قرقره ی انرا بستم به ساقه ی شکننده ی گلهای حیاط پشتی مدرسه که همیشه قاچاقی انجاسرک میکشیدیم و الحق که کار ممنوعه کردن هم لذتی دارد!

تو هنوز در فرا رویاهای لوس و شیک دخترانه ات پشتک بارو میزنی و حض میبری اما من در بطن واقعیت های ملال اور گیر افتاده ام وتا دهان باز میکنم صد تا بی خیال قالب میزنی,سکه میکنی و میگذاری کف دستم

 من از عصر ولتر میگویم وجنایات و مکافات تو حرفم را میبری با هیجان تا صبح برایم از سپیده دم انتظار میگویی و داستان عشق های فانتزی و معشوقه های ژیگول

 من به زنده بودنم و نفسی که این روزهااز کم لطفی شش هایم دیگر چندان هم ممد حیات نیست قانعم اما تو شاتل دیسکاوری را هم ناچیز و خفیف میشماری!!

...

ولی با این همه من و تو یک شباهت عیق داریم ,هر دو ما دو زیست های حرفه ایی هستیم تحت کنترل حکومت های فدرال با رهبری های دور از مرکز!!

   + ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٩
comment نظرات ()