رخداد

 

بن بست

خیلی دلم میخواهد تمام ان چیزهایی را که شبانه روز باسیاله ی ذهن خود صد باره در میان میگذارم اینجا بنویسم اما هر چه سعی میکنم نمیشود,نه به این خاطر که قابل انتشارنباشد,نه! یعنی اصلانمیدانم چراخیلی وقت است که دیگر حرفهایم در قالب لغات نوشتاری جای نمیگیرند شاید واقعا گفته هایم"حرف"شده اند,وارد هوامیشوند,معلق می مانند و دست اخر هم همان گوینده اشان است که انها را همراه هوای دم خود دوباره مبلعد و این شنونده ی خوب,اینطورعادت میکند که حرفهایش را فقط برای خودش نشخوار کند و هر روز بیشتر از دیروز در خود مانده شود

 من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد

  

                               

   + ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٠
comment نظرات ()