فقیر بود این از ان جهت بیشتر به چشم می امد که میکوشید کمتر چنین به نظر اید .سیاهپوستی بود نگران حیثیت خویش کلاهی بلند به سر داشت اما کلاهش بیشتر به کلاه سیرک بازان میمانست بینوایی اش بیشتر از کفشهای سوراخ شده اش ر هویدا بود قدمهایی بسیار کوتاه برمیداشت و مانند کسی که طولی نخواهد کشید که دیگر نتواند پیش رود در هر چار قدم می ایستاد کلاهش را از سر برمیداشت و با انکه هوا سرد بود خود را باد میزدو سپس دستمال بزرگ کثیفی را از جیبش در میاوردو پیشانی اش را خشک میکرد.

نگاهش به نگاه کسانی میمانست که هیچ انتظاری از زندگی ندارندگنگ بود و گویی رهگذرانی را که از کنارش میگذشتند نمیدیداما هنگامی که انان می ایستادند تا نگاهش کنند در دم برای حفظ وقار خویش کلاهش را دوباره بر سر مینهاد و دوباره شروع به راه رفتن میکرد  بی شک از دیدار کسی بازمیگشت که ازاو پاسخ رد شنیده بودحال کسی را داشت که دیگر امیدی ندارد و گرسنگی رو به مرگ است اما ترجیح میدهد بمیرد تا اینکه به تمنایی دوباره تن درهد.

مطمئنا میخواست نشان دهد و بخود اثبات کند سیاهپوست بودن دلیلی برای تحقیر نیست. اه چقدر دلم میخواست به دنبالش بروم بینم به کجا میرود .به هیچ جا نمیرفت.

چقدر دلم میخواست سر صحبت را با او باز کنم............

 

                                                                     

        برداشتی زنده از مائده های تازه

/ 0 نظر / 4 بازدید