بی بی گل

 اتاقش از اصل خانه دور بود.جایی پشت اشپزخانه.پنجره ی بزرگش به باغ پشت خانه باز میشد دلباز و نورگیر.در اصل خانه هرشب برو بیایی بود ودر فرع خانه هرشب تنهایی اوج  میگرفت.سه تا نوه داشت شب اول عمه مرواری میامد و شب دوم اقا جون و شب سوم هم عمو مجتبی تا اخرهفته که همه باهم می امدند.در فرع خانه تنها نشانه ی حیات  همهمه وقهقه ی اصلی نشینان بود که رسوخ میکرد و رسوبش مینشت روی صورت پلاسیده ی بی بی گل.

 _بی بی گل پکرمکر نبینمت.چراغ دلت روشن یه چایی بریز ببینم

 اتاقش در زمستان سرد بود و در تابستان نفس را مبیرید همین که خورشید بالا میامد انگار تمام هرمش را یکجا فوت میکرد در لانه ی فاخته .همه بهش میگفتند بی بی گل غیر از حاج احمد اقا جوانمرد ."فاخته خانم یک چایی عسل بیار برای ما که حسابی خسته ایم".

_حاج احمد اقا جوانمرگ شد.

_پنجاه سالی داشت نه بی بی؟

_سر اب دادن باغ میخواستند حق خوری کنند که روبروشون وایساد

_کله شق بود!

_یک مشت کوبیدند تو قفسه سینش.جنازشو یه روز بعد پیدا کردند.خدابیامزتش.من الان دیگه هیچی نمیخوام از خدا جز...

_جز عروسی نتیجه ها و دیدن ندیده ها.

 گاهی اوقات که گر میگرفت و کم حال میشد.درفیریزر را باز میکرد و جفت پایش را میکرد توی فریزر تا خنک شود.

 _بی بی گل یادته هنوز؟از ان روز به بعد صغری خانم یه قفل گذاشت روی در فریزر.

_صغری کیه؟

_عروست بی بی گل عروست!

_تو کی هستی چه کارم داری خانم؟

بی بی گل منم هانیه دختر احمد! برگشتم ایران

_احمد کیه

_اولین نوه ی پسریت. شناختی منو.بی بی گل پاشو!

_نه

_بی بی گل اون اتاق خوشگلت کجاست؟اینجا چه کار میکنی ؟بی معرفتا اوردنت زیر زمین!!

_من که تو نرو شناختم ولی به احمدم بگو برگرده میترسم دیگه نبینمش.

بی بی گل حالا دیوار اشپزخانه را خراب کردند و اتاقت را گرفتند سر اشپزخانه .از انطرف هم اشپزخانه را اپن کردند.حالا هیچ جای فرعی وجود ندارد همه جا اصل است .فقط زیرزمین مانده بود که انجاراهم سفید کردند و دیوارهایش را رنگ شیری زدند .کفش را هم سرامیک کردند.دیگر سوسک هم ندارد.حسابی دلباز شده .به گمانم انجارا اماده کردند برای روز مبادای خودشان.

 

                                                                                     تابستان ٧٧

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
کوثر

بی بی گل فدات بشم اخه بی تو خستم بی بی گل یه روز از همین روزا میبینی شکستم بی بی گل هانی جان خوب و قشنگ گفتی.

میثم

قدر مادر ! شبی در عالم تنهایی خویش در دل را به غم ها باز کردم در آن خلوتسرای بیکسی ها خدا را دمبدم آواز کردم به یاد مادرم اشکی فشاندم غم دیرینه را آغاز کردم شنیدم نالهی مادر که میگفت : تورا با گریه ها دمساز کردم چو قدرم را ندانستی زدستت به سوی آسمان پرواز کردم . از این که گذشته رو به یادم آوردی تشکر می کنم . روحش شاد

reyhaneh

hanie ba khondane in matn geyam gereft yade bibigol oftadam nemidoonam chera yeho delam kheyli sookht.delam barash tang shode

دمدمی

منو به یاد مادر بزرگ مامان و مادر بزرگ بابام انداختی که من خیلی دوستشون داشتم بخصوص مادر بزرگ بابام که دهاتی تر بود... چه پیرزن دوست داشتنی بود.

علی سرزعیم

ممنون