بیست و هفت ساله بود و از اهالی علی اباد کتول .استخوان بندیی درشتی داشت به انضمام کمی اضافه وزن محسوس که از او ابوالهلی رعب انگیز ساخته بود، پیشانی بلندی داشت  که در اثر ریزش مو بلندتر شده بود و همیشه در اثر پرتوهای خورشید درخشش مضحکی پیدا میکرد از این رو و از ترس هویدا شدن کچلی پیش رونده اش  همیشه کلاهی به سر میگذاشت کلاهی که هرگز با شلوار کرپ گاواردین و پیراهن پیچسکن او همخوانی نداشت و بر زنندگی ظاهرش می افزود اما او هرگز با بحرانی بنام "کمبود عزت نفس"مواجه نبود همیشه خود را برتر و زیباتر از دیگران تصور میکرد، برون گرا بود و باهمه اسان و سریع صمیمی میشد در هم نشینی با دختران دانشکده لحنی فروتنانه به خود میگرفت و هرانچه را که در دل داشت بر طبق اخلاص مینهاد ، او همیشه در رویارویی با هر دختری به گونه ایی ریاکارانه زیباییش را میستود و از خود هم مجسمه ایی از جوانمردی و صداقت میساخت او همیشه در ربودن دل دختران موفق بود گرچه چند باری هم دست مایه ی خنده ی انها شد ولی به قول خودش"بهش می ارزید"

درست در نقطه ی مقابل او من بودم که همیشه چندلا پیراهن به تن میکردم تا استخوانهای ترقوه ی شانه هایم بیرون نزد و به شدت از پوشیدن شلوارهای تنگ و چسبان خودداری میکردم تا مبدا نازکی چندش اور رانهایم تهوع دختران را برانگیزد موقع حرف زدن با دختران گوشهایم سرخ میشد و لبان مانند گچ سفید و با وجود انکه نزد رفقا از هنر سخنوری برخوردار بودم اما هرگز موفق به برقرار کردن رابطه حتی با تهی ترین دختر محل  بر پایه ی گفتمان نبودم یادم نمیرود  روزی را که یکی از دختران دانشکده مرا با نام "چپرچلاق"صدا کرد.

اما امروز و اینجا بخود میبالم و فریاد میزنم خاطره ی مهیب ان روز موعود را.روزی که شنیدم ،دارد معشوقه ام را میرباید و به عین بر من مسلم گشت.ان روز از غیظ از پاشنه در رفتم و قید درس و مشق را زدم امار کلاسهایش را دراوردم وقت تنفس ما بین کلاسها که شد از پشت تعقیبش کردم تا جایی که خودم را در مقابل او یافتم، اخ که هنوزم هم یاد ان خاطره کف دستانم را میسوزاند. برای انکه خود را هم قد او کنم جستی بالا پریدم و بی هیچ مقدمه  کف دستم را نثار صورتش کردم صدای سیلیی که بر او زدم هنوز در گوشم میپیچد پیش خود تصور میکردم شاخ قول را شکستم و حقیقتا هم شکسته بودم

اما چه شکستنی! گمان میبردم در نزد معشوقه محبوب خواهم شد و به زدوی باید اسباب ازدواج را فراهم کنم  اما  عملکرد من نتیجه ی عکس داشت .وقتی اوازه ی  سیلی جسورانه ام همه جا پیچید شنیدم و دیدم که همه جا را پرکرد که من بخاطر عشق لیلا سیلی خوردم و اگر لازم باشد باز هم میخورم.....

اخ چه حالی پیدا کردم وقتی لیلا را با او در حال قدم زدن یافتم در حالیکه داشتم دوهفته اخراج شدنم از دانشکده را با پرسه زدن های بی هدف پر میکردم

/ 4 نظر / 3 بازدید

اخراج هم شدی[خنده]

مهرناز

واقعا خاطره ی زیبایی نقل کردی اما برای من نقطه ی مجهولی وجود داره که خود تو در این خاطره کدومشونی؟ و یک نقطه ی سوال بر انگیز اینکه حالا چرا علی اباد کتول ! بهر حال به قوهی مخیله ی تو باید احسنت گفت

فراخوان وبلاگ نویسان حامی سید محمد خاتمی

فراخوان وبلاگ نویسان حامی سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم با فرستادن آدرس وبلاگ خود در قسمت نظرات وبلاگ ما به جمع حامیان سید محمد خاتمی بپیوندید ! http://salam-khatami.persianblog.ir

دمدمی

خوب شروع شد و عالی ادامه پیدا کرد و نرسیده به ازدواج شد ادبیات فهیمه رحیمی که؟! البته اگر داستان بود اگر نه که نظر ایما این است که چه درامی تلخی! البته آنهایی که به انتخاب اول و آخر در ازدواج نمی رسند بعدا می فهمند که چه سودی کردند! فضای داستان مهمتر از همه زمستانی بود که حالا ایما را سر جا آورد. پایدار باشی رفیق!