بیا باهم گریه کنیم ،الان فصل گریه است

اون روز که میرفتم پیشم ناشرم وقتی رسیدم به تئاتر شهر .  ایستادم. دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم

" به خاک صحنه قسم  ، به نگاه تو ،  به این فواره های اب ...اگر بازم نشد و اصلاحیه دستم داد کتابم رو پس میگیرم و میگم شما دارید با حاصل دوسال نخوابیدن من ، تلاش من  ،عشق من مثل اشغال برخورد میکنی  "

از تئاتر شهر دور شدم .  اون روز ناشرم گفت "کارت بهترین کاری که در عرض این یک سال تو ادبیات داستانی به دستم رسیده .گفت صنعت نشر مملکت خوابیده و مردم کتاب تست و کنکور میخرند .ولی  تو نویسنده ی بزرگی میشی"و با هم قرارداد بست .

حق مولفم اندازه حقوق یه ماه کارگر کارخونه فولاد سازی ابادان بود _مطمئن نیستم شاید کمتر!

فکر می کردم روزی که قرار داد کتابم رو ببندم خوشحالترین روز زندگیم خواهد بود.ولی نبود.اندوه عجیبی داشت ،یه حس گنگ ، انگار خورشید داره تو سرت غروب میکنه و دلت رو مه گرفته .دلم میخواست از این سر انقلاب تا اون سر انقلاب هی پیاده برم و بگم "افرین بر شما .افرین بر شما  "و گریه کنم

 اخر ِ یکی از اینهمه رفتن و برگشتنها رسیدم به تئاتر شهر.ایستادم.دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم  

"حلاج پیشه اییم و گمانم در عاقبت با حلقه های موی تو بر دار می شویم"

"حلاج پیشه اییم و گمانم در عاقبت با حلقه های موی تو بر دار می شویم"

"حلاج پیشه اییم و گمانم در عاقبت با حلقه های موی تو بر دار می شویم"

 و خیلی خراباتی از تئاتر شهر دور شدم.اونقدر دور که سرانجام رسیدم به غروب جمعه.هوای دلتنگی بود و تلویزیون داشت یه فیلم سینمایی نشون میداد

"روز بعد از زلزله "

تو فیلم یه مادری بود که پسر و دخترش زیر اوار مونده بودند و رو هر جفتشون یک تیکه ازیه دیوار سیمانی افتاده بود.مَردم  میگفتند انتخاب کن " کدومشون رو میخوای زنده بمونه ،پسره یا دختره "

مردم  نمیتوستند هرجفتشون رو نجات بدن .آخه مثل یه واقعیت  تلخ  ، پسره این سر دیوار بود ، دختره  اون سر دیوار.دیوار ُ از هر طرفی میخواستند بلند کنند کسی که اون طرف دیوار بود له میشد. اخر مادر بچه ها انتخاب کرد.دختره سمت دیگه ی دیوار له شد.ناله ی مادر بچه ها جگر ادم رو می خراشید .تلویزیون رو خاموش کردم.هنوز غروب بود.جمعه ها از صبح تا شب غروبه تا خود ِ خود ِشنبه . 5 صبح شنبه  بود .از خواب بیدار شدم و چرتکه ی قدیمی پدربزرگ رو ،تابلوی عکس  دسته جمعی کنار رود نیل رو از میخ روی دیوار کندم و خوابوندم زمین .و خوابیدم ...خوابیدم تا خود امروز و تو خواب هی شمردم 300 _301_302 _303 _304_305......

فکر میکردم خوابم . خواب نبودم داشتم جنازه ها رو می شمردم تا خوابم ببره و  صدای ناله ی جگر خراش مادر بچه ها نمیذاشت.مَردم میگفتن یکیشون رو باید نجات بدی اخه مثل یه واقعیت تلخ  " پسره این ور دیوار بود دختره اون ور دیوار "

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید