این تراژدی عنوان ندارد

پدر بزرگ ده سال اخر عمرش نه خواب داشت ، نه بیداری ،تو بیداریش چرت میزد تو خواب هم بیدار بود.نماز صبحش رو که میخوند تا ساعت 9-10 همینطور نشسته منتظر میشد تا همه از خواب بیدار شوند.بعد صندلیی تاشو رو برمیداشت میرفت تو بالکن،عصاش رو میذاشت میون پاهاش و زل میزد به نقطه ایی میان درخت های نارون و میگفت"به جای این درختای بی بار دوتا درخت میوه بکارید،این چه رسمیه شهریا دارن!"

پدر بزرگ سالهای اخر عمرش اونقدر زیاد به مرگ فکر میکرد که دیگه از مرگ هم گذشته بود.گاهی اوقات وقتی زیر لب چیزی زمزمه میکرد همه فکر میکردند داره واسه ی خودش فاتحه میفرسته.و همه های های گریه میکردند و فاتحه میفرستادند برای هم قطارای پدر بزرگ که داشتند یکی یکی از قطار پیاده میشدند.

اوج  تراژدی وقتی بود که پدر بزرگ میخواست برای عروسی یکی از نوه ها کت شلوار نو بخره و  دایی بهش گفت" مگه تو چقدر عمر میکنی که کت شلوار نو هم میخوای!"

برای من از اون روز "دایی"دیگه دایی نشد.تمام شد رفت پی کارش.پدر بزرگ هم در جواب "این ادم" فقط خندیده بود.

اِی داد.اِی روزگار"

 اما وقتی همه رفتند...وقتی همه رفتند...وقتی پدربزرگ تنها شد دوباره برای خودش فاتحه فرستاد و من دیدم اینبار چقدر گریه نکرد! اخه پدر بزرگ "مرد گریه" بود،وقتی بعد از چند روز و چند ماه و چند...میرفتیم خونش از خوشحالی گریه میکرد، وقتی که میخواستیم ازش خداحافظی کنیم ، از ناراحتی گریه میکرد، وقتی یاد گذشته اش می افتاد، از درد گریه میکرد ، وقتی یاد اینده می افتاد هم از دست "این ادم"گریه میکرد. پدر بزرگ سالهای اخر عمرش تو گذشته زندگی کرد، و از نو پدرش همه ی دار و ندارش رو تو سال سیاه قحطی از دست داد ،از نو خودش یتیم شد ،از نو غصه خورد ،از نو جون کند،از نو زنش سرطان گرفت و مرد،از نو تنها شد، دوباره از نو کار کرد،از نو پیر  شد...پیرتر .. پدربزرگ  از نو  مُرد . /

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید