عشق در ساعت 5 صبح

اون روز من ساعت 5 صبح از خواب بیدار شده بودم ،پرده رو که کنار زدم اسمون اتاقم قرمز بود و برف ریزی توی اتاقم میبارید،از اتاقم اومدم بیرون،نه اینکه دلم بخواهد چنین  شرایطی رو تجربه کنم.نه، من فقط مجبور بودم که بزنم بیرون و این کار رو کردم.چرخهای ماشین من اولین رَدی بود که برفها را خط خطی کرد و این منو ترسوند.خیابونا انقدر پر از خالی بود که لحظه ایی یاد "پایان زمین "افتادم و باز ترسیدم. من از خیابونهای شهر به بزگراهها رسیدم و از اونجا سر از یک تونل دراز دراوردم ،تونل هم منو ترسوند چون از شروع تاریکیش منتظر روشنایی اخرش بودم و همش فکر میکردم مبادا به روشنا نرسیده بمیرم.من از مرگ تو نوتل میترسم.اما تونل یه جایی دیگه بُرید،بعد  یک بزرگراه بود که سمت "شما"میومد اما این بزرگراه هم منو ترسوند.تابلوهای  به سمت"بهشت زاهر"ی بزرگراه برق عجیبی داشت و من از این برق هم ترسیدم.بعد از اون راهنما زدم و پیچیدم به چپ و افتادم تو اتوبان،اتوبان شلوغ بود و نبود.من از این  بود و نبود هم ترسیدم.من انقدر ترسیدم که به شهر"شما" رسیدم،شهر "شما" اما شلوغ بود،همه دسته جمعی بودند ،هیچ کس تفریق نبود جز من،من از این جمع و تفریق هم ترسیدم.بعد ادرست رو درارودم و پرسیدم"تکیه علی اکبر"کجاست.

وقتی رسیدم تکیه علی اکبر دیگه شب شده بود شایدم امتداد ساعت 5 صبح بود که هنوز تو اتاقم مونده بود.از تو تکیه صدای روضه میومد.زنها نفری یه غذا دستشون بود و داشتند از تکیه بیرون میومدند،نگاهشون یه تیغی داشت که نگو،نگاهشون میگفت"این غریبه اینجا چه کار میکنه"من از نگاهشون ترسیدم.ومنتظر "شما"شدم تا از تکیه بیان بیرون.وقتی از تکیه اومدیند بیرون گفتم"شما چرا انقدر خونتون دوره؟من انقدر ترسیدم که خسته شدم .انقدر خسته شدم که مردم به خدا"

گفتی" شما بانوی ما این یا این غربیه ها " و خندیدی و بعد تا ساعت 5 صبح توی اتاق شما نشستیم و شما روضه خوندید "بعدها شبی
آخر دنیا بود
که در آغوش تختخوابی دلتنگ ِ سنگینی ِ داغ  ِ تن ات
خواب می بینم  "سینه ام را بخشیده ای به آب ها"
و تمام خیابانها / کافه ها و ماشین ها را
به من هدیه کرده ای باد خبر می آورد عاشقانه هایم را در آغوش گرفنه ای
و سیر نگاهم می کنی

ما گریه می کنیم
و تا آن وقت
با سیل رفته ایم آن طرف دنیا
در حبس به هم می چسبیم / می پیچیم / می تابیم
تو در آغوش من اسیر می شوی / در من تمام می شوی
و من زیبا می شوم ...."

چه روضه ایی بود.اون شب من گریه کردم،شما هم...شاید....من از این روضه ترسیده بودم.بوی رفتن میداد.و رفتن همیشه عاشوراست.از اون روز به بعد ساعت اتاقم ساعتها روی 5 صبح میمونه،بعد یکهو برف ریزی میاد و اسمون اتاقم قرمز میشه،میخوام بزنم بیرون اما دیگه نمیترسم.قلبم نمیزنه

برمیگردم به تخت خواب،ساعت هنوز 5 صبحه.من خودم روضه ام./

 

/ 0 نظر / 9 بازدید