قصه ی پر غصه ی مجید


هنوز هم وقتی فیلم قصه های مجید را میبینم بغض بیخ گلویم را میگیرد و گریه امانم نمیدهد,شعف غم انگیزی در تمام وجودم میسرد و من از لذت ان اندوهگین میشوم.
فیلم قصه های مجید پر از بوی غربت و تنهایی است وسرشار است از صدای پای اب,جلوه ی بی مانندی است ازخلوص و صداقت مطلق به تصویر کشیده شده در چهره ی بینوای پسرکی که "بینوایان"را از بر میکند و عاشقانه شعر میگوید.
 این فیلم به رنگ شب های داغ مرداد ماه اصفهان است و هر بار دیدنش مرا به هوس لمیدن بر روی تخت های گلیم فرش شده ی مزین به پشتی های دستباف مکعبی شکل در کنج حیاط های بزرگ خانه های چهارسو می اندازد,طعم هندوانه های معلق درحوض های اب را میپروراند و برای من حسرت همیشگی داشتن یک "بی بی"را زنده نگه میدارد.

 

                               

/ 3 نظر / 5 بازدید
مجهول

به خدا من به غیر از استعداد بودن و شدن در کلمات تو هیچ چیز رو نمی بینم

مجهول

کی گفته تو ............. هستی من ؟‌ من در کلماتت ایمانی می بینم که اصلا تو وبلاگ کسی نمی بینم همین که تو در خلوتت داری غوغایی به ژا می کنی همین برای فهمیدن درست بودن مسیرت کافیه همین که تنها داری می نویسی از عشقی حرف می زنی که طرفدار کم داره همون کمهاش به دنیایی می ارزن معذرت می خواهم تو مومنی تو عاشقی ولی بزار یه چیزی بهت بگم می خوام سر افکارت رو به یه جایی وصله بزنم که هیچ وقت پاره نشه آخه تو ارزش اویزان شدن رو داری

مجهول

و چه بسیارند پیرسیمایانی که شیرخواره درون خود را تحویل اسمان می دهند چه کسی بود من گفت نرو و همین من در شوک آن کس به من گفت نرو //// به تو صد بار به فریاد براآرم که نرو //// که بمان در //// که بمان در ره این رود صفابخش کریم تو بمان در تحت النهار فیها خالدون تو بخوان در شوق گردش این تسبیح عظیم تو بچرخ همراه این اختلاط جور و واجور کبیر و بچرخیم و بچرخیم و بخوانیم تویی که به ما گفتی نرو و بخوانیم و بخوانیم و بخوانیم که منم انکه به گفت تو به جان لبیک گوید تقدیم بود به دوست خوبم که شما باشی و این کلمات همین الان به ذهنم رسید و همینطور به شما گفتم امیدوارم که معنای دقیقش رو درک کنی و می دونی که حتما درک می کنی