آه شهرزاد قصه گو نمیدانی ؟!
 نمیدانی چه حالی میدهد وقتی ساعت دوازده ظهر یکی از روزهای داغ تابستانی کارت به میدان امام حسین می افتد
نمیدانی چه حالی میدهد وقتی به جای یک لیوان کوکاکولا لیوان لیوان سرب  هورت میکشی و به جای پوسترهای تبلیغاتی کنسرت های شکیرا و بیانسه چهره های تکیده و مستاصل مردم را نظاره میکنی و بجای باد کولرهای گازی خودت را با "مردم سالاری "باد میزنی.
آه نمیدانی چطور این اسفالتهای رنگ پریده وجودم را داغ میزنند و من هم با سوزششان حال میکنم
نه!مطمئنم که نمیدانی چه نعمتی است شهروند محترم شهری باشی که در ان سایه ها هستند که همیشه حرف اول و اخر را میزنند.

/ 5 نظر / 7 بازدید
ارغوان

Mostafa

سايه ها ! فکر می کنی سايه که باشند؟

امير

مقایسه های بین نوشتتون خیلی جالب بود... واژه مردم سالاری هم اون بین یه جور ایهام جالب داشت... جمله آخر پستتون رو دوست داشتم <شهروند محترم شهری باشی که در آن سایه ها هستند که همیشه حرف اول و اخر را میزنند.>

امير

آهان راستی عکسهای مربوط به قالب وبلاگتون رو خيلی وقته که من نمی تونم ببينم... روی چه host ای بوده؟ فيلتر نشده يا اينکه مشکلی براش پيش اومده باشه؟

نیما

سلام خوبی ؟ سالگرد بلاگت رو بهت تبريک می گم ! متاسفانه اين قيلترينگ باعث شده کمتر بهت سر بزنم شرمنده وای اونجا وحشتناک گرمه آدم احساس می کنه که هر لحظه آسفالت جلوی پای آدم داره آب می شه و اونوقت ميوفتی توی يک گودال ... از اون روزها کلی گذشته ... يک موقعی با همين ميدان امام حسين کلی خاطره داشتيم ... يادش بخير