یک اه خداحافظ یک فاجعه ی ساده

سرم سیاهی رفته بود از بس چشمهایم را چهارتا کرده بودم و خیره شده بودم به شیشه های دستمالی شده ی فرودگاه تا شاید پیداکنم دستی را که به ذوقم در هوا تلوتلو میخورد یا شاید نگاه اشنایی را که دنبال مهمان از راه رسیده اش میگردد.ولی هیچ خبری نبود و چشمهای مسافر به سختی دل از ویترین فردوگاه میکند.ارام وشکنی زدم و گفتم"هیچکی تورو دوست نداره نداره".چمدانهایم را بار زدم و اولین تاکسی را نشانه گرفتم.پشت در خانه که رسیدم انگار بیست و چهار ساعت سرگردانی در شهر ماتم گرفته ی برمینگهام و ان همه تاخیر هواپیما و اضطراب و تشویش را یکجا کسی از درونم بیرون کشیده باشد با ذوق بیرون پریدم و زنگ در را زدم .یک بار دوبار ...
راننده خسته بود و عجول"خانم چی شد؟".در دلم وشکنی زدم ."هیچکی تورو دوست نداره نداره" و گفتم هیچی اقا کسی خونه نیست.و با حوصله طوری که مثلا انگار نه انگار  یک یک چمدانهایم را بیرون ریختم تا کرایه تاکسی را جور کنم .عیدی های چند سال پیش که لای قرانم مانده بود دست اخر به دادم رسید و توانستم کرایه سی هزار تومانی را با بیست هزار تومان سرو ته اش را هم بیاورم.
راننده رفت و من ارام بغض را زیر دندانهایم مزه مزه کردم.تا خورشید طلوع کرد و بالاخره کسی از راه رسید.کسی از راه رسید کسی از راه رسید که پیک مصیبت بود و درد.اضطرابی که در دلم جوانه زده بود به بار نشست بغضی که زیر دندانهایم مزه مزه کرده بودم وجودم را خورد.
انهمه علایم نگران کننده که من ساده از کنارشان میگذشتم و به فال نیک میگرفتم
 فال مرگ دو عزیزم بودند.پدربزرگ و مادر بزرگ مهربانم که سفرشان تا ابد نیمه کاره ماند.

گفتند خواب پشت چشمهای پدربزرگ بیتوته کرده بوده و پلکهایش را سنگین کرده بوده است نزدیک  عوارضی مسیرش کج میشود و دست سرنوشت یک تریلی را  اجیر میکند تا  وسیله شود برای جان ستانی و جانگدازی.مادربزرگ در همان خواب شیرینی که بوده به خواب ابدی میرود پدربزرگ بعد از شش ساعت زیر عمل جراحی از دست میرود.
خستگی در تنم میماند سرم سیاهی میرود و از حال میروم .
و اکنون پس از گذشت یک هفته از کابوس مرگ و مصیبت هنوز تنم داغ است و حال و هوایم دلگیر.خلا بزرگی زندگی ام را بلعیده .هنوز  ابعاد سهمگین فاجعه ایی را که رخ داده درک نمیکنم .به ساعت خونین پدر بزرگ خیره میشوم و گوشواره های خونین مادر بزرگ را درگوش میکنم.هنوز باور نمیکنم نبودشان و تنها در جای خالی انها میگریم و خاطره خوانی میکنم .بیاد شب های داغ تابستان که در ایوان خانه لای درختهای سیب و بادام و گردو مینشستیم و هزار قصه میگفتیم و هزار بار میخندیدیم .خنده هایی که در گرمای تیر ماه تابستان روی درختهای باغ خاطره شد و تکید.

و من هنوز باور نمیکنم.سوغاتی هایشان را جور میکنم و میگویم مادربزرگ روسری ابی دوست دارد و پدر بزرگ پیراهن استین کوتاه نمیپوشد.

/ 1 نظر / 10 بازدید
دمدمی

؟! واقعا؟! متاسفم... تسلیت گفتن اگرچه عمل جلفی می دانم برای آنکه دچار اندوه بزرگیست اما چاره چیست برای همراهی با دوست... --- حالا در این شرایط ایما نمی دانم حرف اضافی می توان زد یا نه... چون خودمان سالهای پیش که در موقعیتی مشابه موقیت شما بودیم حوصله هیچ کسی را نداشیم جز حداکثر 2 دوست فوق العاده نزدیک... به هر حال خوب کردید که این بلاگ جدید را راه انداختید که ایما سخت مشتاق دیدار بودیم و بواسطه فیلترینگ آن قبلی امکان کامنت نوشتن برایمان مقدور نمی شد و گاهی اصلا رویت وبلاگ همینطور. ایما این مدتیست روزهای بسیار بسیار بدی را شب می کنیم یکی از دلایل خوش نبودن حال البته عدم امکان سخن گفتن از آن است... همین و بیشتر هیچ.