گر از او پرسند هستی یا نه ای؟                   سر بلند عالمی ؟پستی؟که ای؟
                در  میانی  یا  برونی  از   میان                     بر کناری   یا   نهانی   یا   عیان
                فانیی   یا  باقی   یا هر دو یی                     هر دویی  یا تو, نه ای یا نه, تویی
                گوید اصلا من  ندانم  چیز  من                      وین  ندانم  هم  ندانم  نیز من
                عارفم   اما   ندارم   معرفت                          بی صفت گشتم نگشتم بی صفت

گفته شده:عشق میان دو کس بوجود نمی یاید مگر یکی دیگری را این گونه خطاب کند:ای من.(از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مر حمت فرموده ما را مس کنید.ای من, پیشکش.ما رو با همون ناممون خطاب کنید کفایت میکنه!)

گفته اند:«یاد» از «یاد» حکایت می کند.(اگر فردی در یاد دیگری باشد ,دیگری هم در یاد اوست!!)

و در انتها:

پایان دانایی , نادانی است وپایان خرد ,حیرت و سر گردانی است و پایان بینش , پذیرش و تسلیم.

دانش اکتسابی ادمی در مر حله ی کمال جز علم به جهل نیست. یعنی ادمی در می یابد که هیچ نمی داند.

و منتهای عقل, حیران شدن و فرو ماندن در کار افرینش.

/ 12 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سلام :)‌ اين پستتون رو خيلی دوست داشتم :) تمام قسمتهايی که نوشته بودين خيلی قشنگ بودن...همشون رو دوست داشتم :) اولی ( منظورم این قسمته---> گفته شده:عشق میان دو کس بوجود نمی یاید مگر یکی دیگری را این گونه خطاب کند:ای من.(از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مر حمت فرموده ما را مس کنید.ای من, پیشکش.ما رو با همون ناممون خطاب کنید کفایت میکنه!) )‌ یه طنز تلخ خاصی هم همراهش بود که دوست داشتم... فکر میکنم اون بخش یاد از یاد رو هم در ارتباط با همون بخش اول نوشته باشین...بخصوص علامتهای تعجبی که آخرشه این حس رو برای من ایجاد میکنه...

حسين جیــــــــگر

سلام ممنونم که به من سر زدی بايد بگم که تو هم وبلاگ قشنگی داری منو به دوستای خودت هم معرفی کن بازهم به من سر بزن خوشحالم ميکنی راستی هانيه جان ممنونم که منو لينک کردی ولی اگه لطف کنی و اسم لينکو به حسين جيـــــگر تبديل کنی بيشتر دعات ميکنم با اجازه

مهدی

«یاد» از «یاد» حکایت می کند..دورغه!

نيما

سلام پایان دانایی , نادانی است وپایان خرد ,حیرت و سر گردانی است و پایان بینش , پذیرش و تسلیم. نوشته خوبی بود

رويا

مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه خون را در رگ‌هايم مي‌شنيدم. زندگي‌ام در تاريكي ژرفي مي‌‌گذشت. اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي‌كرد سلام چطوری؟نيستی که چرا دير اپ می کنی...کم پيدا شدی منتظرت هستمااااااااااااا موفق باشی دوست مهربونم من به روزم

رضا

آسمان خواهد که امشب با زمین ساغر زند از کف ساقی شراب صاف و جان پرورزند ساقی گلچهر امشب جلوه دگر کند مطرب خوش نغمه امشب پرده دیگر زند آسمان پوشیده بر تن پرنیان نیلگون خویشتن را چون عروسان زینت و زیور زند ماه امشب خوش نشسته در میان اخترا ن گاهی نوشد باده گاهی بوسه بر اختر زند در کف ناهید چنگ و بر لب پروین شرا ب زهره بر گیسوی خود گه مشگ و گه عنبر زند اینهمه زیور بخود بسته است امشب آسمان تا مگر جا می زدست سا قی کوثر زند آسمان را گفتم این بزم و نشاط از چیست؟ گفت : چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند

رضا

سلام و درود بر شما و قلم توانمندتان ...زيبا بود و بسيار شيوا ....آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما را دارم و اعياد شعبانيه را نيز مخصوصا ميلاد يگانه مرد منجی بشريت ...حضرت قائم را بشما و تمامی دوستا ن تان تبريک ميگم ...و ممنونم از حضور گرمتان در کلبه درويشی حقير در پناه حق ...

نيما

متنت جالب بود البته با بعضی قسمت هاش موافق نيستم

نازنين

پس هيچ ندانيم اول و آخر... بارانی باشی.