اینجا شهر گناه و تمام تعلقات دل خوش کننده ی من شهروندش یک گوشی تلفن پرازجمله های ساکت,حرف های خفه شده,یک کوله پشتی لبریز از یاخته هایی پر از ترس زندگی,تمنای رفتن و دوانگشتری یکی رسیده از مشهد و ان یکی  یادگاری ازافریقا ست اما در چشم بهم زدنی این من و ان من مانند دیروز یا دراعماق چاههای فاضلاب است یا در جیب یک مهاجر.
و وقتی به همین سادگی تمام هستن ها,بودن ها و حتی منم منم کردنهای ما,نیست میشود این همه وابستگی برای چیست؟!
راحت بگویم نسبت به انسانهایی که متعلق و وابسته به زمین و اشیای روی زمینندحسی جزترحم ندارم.
اقرارهم میکنم که دردنیای درجه بندی شده ی انها من جز درجه سه نشناختم دنیای درجه سه به من نزدیکتر بوده به ان عادت کرده ام زبان ان را میفهمم و این زبان دل است که برایم اشنا شده.
  


/ 3 نظر / 2 بازدید
نيما

سلام ما همه محکوم به زندگی هستيم زنده بودن دل بستن و بودن و روزی هم محکوم هستيم به دل بستن رفتن اين يعنی زندگی سال نوت مبارک اين پستت خيل آشفته بود اميدوارم خودت آشفته نباشی

ارغوان

عزيزم نوشته هات عاليه؛اميدوارم هميشه موفق باشی گلم

سهيل

سلام هانيه جان . خوبی ؟ با احساس نوشتی . مثل هميشه عالی و دلنشين بود . راستی منم به روزم . يه داستان واقعی نوشتم . اگه دوست داشتی بيا بخونش . اسم متنم اینه : گرگ و ميش موفق باشی