هرادمی سنگیست بر سر گور پدر خود.

قديمي ها راست گفته اند كه اگر دلتان گرفت برويد سراغ اموات .ولي اين فقط سراغ اموات رفتن بوده است يا گذري به سنت ملموس؟ و به گذشتهء موجود؟ و به اجداد و ابديت در خاك؟ و خود را با همهء غمهاي گذرا و حقير در قبال آنهمه هيچي كوچك ديدن؟ و فراموش كردن؟...

انگشت ها به سنگ و سرها پايين.مدتي مي ماندند و بعد تك تك بر مي خاستند.به نسبت جراتي كه داشتند يا به نسبت ارثي كه برده بودند يعني بستگي با صاحب قبر.يعني به نسبت نزديكي به آخرت.مگر نه؟ و از تعدادشان وجنسيتشان مي شد فهميد كه صاحب قبر كيست...

و اصلا كدام آخرت؟ و كدام دنيا؟ مگر همين مقبرهء خانوادگي مرز دنيا و آخرت نيست؟اينكه عين خانهء ماست.عين دنياي مادرم و خواهرم و خواهر زاده ها و اين همهء خلايق.پس چه دعوت بيهوده اي از دو سو؟ در اين راه نيازي به هيچ چاووشي نيست.و اصلا راهي نيست و سفري نيست.دنيا عين آخرت و آخرت عين دنیای ماست...

                                                                                                  سنگی برگوری نوشته ی جلال ال احمد

/ 2 نظر / 6 بازدید
رويا

سلام عزيزم خوبی....مرسی که اوميد اره طولانيه بازم ادامه داره دستم درد گرفته اينقدر نوشتم ولی خوب داستانه جالبی بود قشنگ گريه دار اينااااااا حيفم اومد ننويسم تنوع بشه تو وبلاگم همش شعر کوتاه گفتم اين دفعه داستان بنويسم ....راستی عيدو پيشاپيش تبريک ميگم بهت

امير

نوشته خيلی قشنگی بود...ممنونم که نوشته بودینش ... سنگ قبر به نظر من مرز بين اين دنيا و اون دنيا نيست...سنگ قبر هم نمودی از همين دنياست که رنگ آخرت گرفته...براي همين سنگ قبر آدمها و اطرافيانشون به زندگيشون در اين دنيا شبيه هست... سفر شايد واژه مناسبی برای مرگ نباشه...ولی به هر حال بين اين دنيا و آخرت تفاوت زيادی هست...