اخرتی بود برای خودش

شب بود که هشت ساعت بین اَبرا موندیم.درست جایی وسط شب .  وسط ابرها . بارون میبارید  و از بین ابرا  پیوسته  برق تیر میکشید تو هوا و  میپیچید زیر بال چپ هواپیما.و چراغ قرمز نوک بال هواپیما هی  خاموش روشن میشد.علامت "کمرندهارو ببندید " هی خاموش روشن میشد.مهماندارها هی خاموش روشن میشدند ، سکوت هی خاموش روشن میشد.زمزمه بود اما اونم هی خاموش روشن میشد.

گفتم "اگر این هواپیما افتاد تو  ظلمت ،روز که بشه همه میگن یه ایرانی هم تو این پرواز بود...ای داد چه غربتی "  و  بعد همه در جواب خودشون با لبخند میگن "یکی ... چیزی نیست اگه 275 تا ایرانی بودند چی؟!"

تو زندگی یه لحظاتی هست که ادم برای بعضی چیزا میمیره،چیزایی که یه زمانی اصلا براش مهم نبودند حالا در یک لحظه اونقدر مهم میشند که ادم میخواد براشون بمیره .تو در اون لحظات بارونی،لحظات ظلمتی،لحظات رعد و برقی لحظات ترس  در ارتفاع هزار و کوفت پایی از زمین ،وسط شب،وسط ابرا،وسط این ادما ، من برای صدای مردی میمردم که  بگه "با سلام و صلوات به روح پرفتوح رهبر کبیر انقلاب اسلامی و شهدا 8 سال جنگ تحمیلی،مسافرین عزیز ما هم اکنون وارد خاک ایران شدیم"

من ، تو اون لحظات به طرز غم انگیزی برای این صدای اشنا، این جملات تکراری این حرفهای تکراری  میمردم اما تا چشم کار میکرد سکوت بود که میچیپید زیر بال چپ هواپیما و ایران  دور  میشد از دستم...دورتر./

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید