زنده رود

صلاه ظهر بود که پیچیدم توی کوچه.چشمم که به یقه ی باز و زنجیر طلای توی گردنش افتاد پشت دستم را گاز گرفتم الله اکبری بلند گفتم و سد راهش شدم.گفتم" ممد کوسه تو که انقدر پز کالیفرنیا را سیخ میکنی در چشم بچه های محل خب همانجا پیش سرهنگ میماندی.گفت"این خاک ارث بابامه منم امدم سهم الارث را بگیرم".

گفتم"سرهنگ سهم الارثش را سال 57 کرد توی توبره و فرار کرد.تف ...."

خون توی صورتش دوید.یک کشیده خواباند بیخ گوشم"تف به من که برگشتم برای این سهم الارثی که هزار جور صاحب پیدا کرده.تف به من"

نفسی عمیق کشیدم و با یک لیوان اب بغضم را بلعیدم.اجازه دادم تا ماه از حوض خانه اشان طلوع کند بعد بروم سروقتش.ضرباهنگ دستش مدام در گوشهایم موج میانداخت. طاقت نداشتم.رفتم پشت بام تا حیاط خانه اشان را دید بزنم.اما جز سکوت و تنهایی از انخانه چیزی در نمی امد.اخر طاقتم طاق شد.به یک جست پریدم توی حیاط خانه اشان. کنار حوض زانو زدم و به رسم بچگی ها بر اب سجده کردم.تصویر شب در اب شکست.گفت"خاک بر سر بی عرضت کنن.10 سال گذشته و تو همان خر سابقی".

بعد بسم الله گفت نفسش را داد توسینه وبر اب سجده کرده.سجده اش که تمام شد جای اب بر پیشانی اش درخشید.گفت"امدم سهم الارث را بگیرم"

گفتم باشد هر چه تو میگویی.خنده ایی نازک در چشم هایش طلوع کرد و تیری ارام در گلوگاهش شکفت.تصویر لبخند روی صورتش ابدی شد.تمام جانش حباب شد و تنش پرواز کرد به عمق کرخه.

سپیده که زد به یک جست پریدم توی حیاط.سرهنگ کنار حوض نشسته بود.شانه هایش میلرزید.دوباره همان ضرباهنگ  در سرم موج انداخت.سینه ام سوخت.کنار حوض زانو زدم.سرهنگ زیر لب غرید"ای اب با بچم خوب تا نکردی ها".بیدادی هشت ساله در گلویم بغض شد.بسم االله گفتم و بر اب سجده کردم.تمام کرخه سجاده ی نور شد.

/ 2 نظر / 6 بازدید
موبایل رایگان

سلام موبایل رایگان می خوای سریع بیا مدل گوشیتو انتخاب می کنی بعد یه هفته تحویل می گیری برای اطلاعات بیشتر به وبلاگم سر بزنید