خط و خون

ماجرا  از مترو شروع شد. سه طبقه زیر زمین به قدمت سیبیلهای نداشته ی بنتو موسیلینی و به دژخیمیی ذهن مشوش که ادم را سردر گم میکند.اینجا خبری از تابلوهای "بطرف میداماد" و یا شاید "به طرف علم و صنعت"نیست.کلمات ادم را گمراه میکنند اینجا خط ادم را راهنمایی میکند خطوط ایمنند و بالاخره تو را به مقصد میرسانند.

سبز قرمز ابی. روز اعتصاب همه ی خط ها قرمز بود با یکی دوجین ادم شل و پل شورشی که خودشان خط میدادند " سه روز به تراسپورت مملکتشان گند میزنند و خون از دماغشان نمیچکد اگر بچکد خون بپا میشود".قطار رسید بزرور قاطی جماعت چپیدم تو.جای جنب خوردن نبود سرم را که برگرداندم دماغم وسط سینه های بادکنکی یک غول اسای افریقایی بود خواستم از بوی عود و عرق تنش خلاص شوم با زحمت چرخی زدم سرم رفت زیر بغل یک نود ساله استخوان درشت ایتالیایی از انها که مرگ براشان نیست از ان انتی فاشیستهای پیش رس بود که دیر افتاده بود پوسیده  با زخمی از شکنجه. زیر لب شعرهای محمود درویش را میخواند "نرون مرد ولی رم زنده است "

قطار بی توقف میرفت و هیچکس حتی الارم قرمز را فشار نمیداد"به کجا چنین شتابان!" همه راضی بودند که بالاخره میروند و به یک جایی میرسند من میترسیدم که به جایی نرسیم ولی حق با همه بود.من رسیدم ."شما"را نمیدانم.

جماعت پراکنده شد خون از دماغشان نچکید اگر میچکید خون یپا میشد در عوضش خون از دماغ من چکید وچکید .پیراهن سفید یخه اخوندیم قرمز شد. قرمز.ولی خونی بپانشد"بهتر". روزنامه ها همه خبر دستگیریی "شما"را نوشتند خون از دماغ "شما"هم چکید ولی خونی بپا نشد"بهتر"و اینچنین سرخط همه ی مقاله ها شد"نیاز ما اشتی ملی  است"  

ما که بخیل نیستیم .

امروزولی همه خط ها باز است .سبز فرمز ابی.خیلی راحت خطم را پیداکردم ."شما"را نمیدانم .

سوار خط سبز شدم سرراست ختم به خیر میشود."کتابخانه ی هنرهای زیبا ". کتابی را که برداشتم با اصل توازی شروع میشد" از هر نقطه خارج یک خط راست، تنها یک خط راست موازی با همان خط و در همان صفحه مفروض میتوان رسم کرد"

کتاب را بستم و به کتابدار گفتم"کتابخانتون خیلی بی حیثیته".

برنگشتم سوار همان خط سبز شدم و دنباله ی راهم را گرفتم. احتمالا اخرش ختم به خیر میشد.

ایپودم را روشن کردم. کمی خش داشت اما تنها کلمه است که میماند و مابقی حرف مفت :

 

"ملت عاشق که خط و ربط نداند
ملت عاشق که خط و ربط ندارد
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!
ملت تو ما شدیم، کوروش والا!...
وای، مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟"

/ 6 نظر / 8 بازدید
سینا مرندی

×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+× همین حالا آماده تبادل لینک با شما هستم لینک زیر را با عنوان"استخدام بازاریاب با پورسانت 50 درصد" در پیوند وبلاگ خود قرار دهید و به بنده اطلاع دهید تا لینکتان را حداکثر تا یک روز بعد قرار دهم. مرسی www.tablighkar1.blogfa.com/page/1.aspx ×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+×+× سلام استخدام بازار یاب برای سایت تبلیغاتی www.tablighkar.com با پورسانت حداقل 50 درصد به صورت مستقیم برای شخص بازار یاب. ش به آدرس زیر مراجعه کنید www.tablighkar1.blogfa.com/page/1.aspx یا به ایمیل زیر پیام ارسال کنید تا توضیحات کانل خدمتتان ارائه شود. sinabin@gmail.com 09122897197 09356386894 09124786700

کوثر

از شعر و ترانه به نحو احسن استفاده کردی در کل زیبا و بجا بود والبته پر از نکته ی انحرافی قشنگ. موفق باشی

دمدمی

به یاد ندارم تا حالا اینطور تلخ نوشته باشید. --- پریشب تو بی بی سی فارسی ذکر خیر محسن نامجو بود. دیدیش؟

میثم

خيلي خوب مي نويسي

محسن صائمی

سلام دوست عزیز چنانچه هنوز به آینده امیدوارید لطفا به وبلاگ زیر حتما سر بزنید و ثبت نام کنید : http://khatamibemanad.blogfa.com/ شاد باشید و آزاد [گل]