خیلی وقتها

بی خوابی شب و راه حل جدید و قدیمش "شمارش گوسفندان چوپان دروغگو و قرص خواب"که هیچ کدامشان  هم کارساز نمی افتنداما تا دلت بخواهد شمارش "خیلی وقتهای "زندگی کارگر است
 " خیلی وقتهای " زندگی انقدر زیاد هستند که نه حسابشان از دست ادم در میرود و نه حتی یکیشان را جا می اندازی و از طرفی انقدر ملال اور هستند که روحت را کرخ و رخوت زده از تن به در و جسمت را به خواب کشند.
ساعت ها ازنیمه ی شب گذشته در حالیکه فردا سر جایش  ایستاده و سرحال و سر زنده انتظار میکشد
لاجرم شروع میکتم به شمردن:
1_ خیلی وقت است از انفعالهای شدید و ناگهانی خالی مانده ام .نه با صدای بلند خندیده ام و نه با صدای بلند به گریه افتاده ام
2_خیلی وقت ازادیچیگری دموکراسیچیگری و روشنفکریچیگری میکنم و لبخندهای عالی با فرهنگ تحویل انسانهایی با احساسات دروغین و اندیشه های کلیشه ایی می دهم . حیف از من !!
3_خیلی وقت است در گروه جانوران بزرگسال طبقه بندی میشوم
4_خیلی وقت است کلاه شرارت دوران کودکیم را کنار گذاشته ام
5_خیلی وقت است که با کسی دعوایم نشده
6_خیلی وقت است زیادی مستقل و ازاد شده ام
7_....
...........

 

ساعت پنج و سی دقیقه ی بامداد  ساعت پنج و سی دقیقه ی بامداد

/ 6 نظر / 10 بازدید
فاطمه

خیلی وقته گوسفندامو نشمردم...[نیشخند]

reyhaneh

khahare golam inaro ke gofti yade sale konkooram mikonam ke teh tanha boodam be dostam migoftam ke mishe hani biyad yezare bash dava konam pas to ham eyne mani kalak roo nemikoni!

مجهول

سلام هی تو که خیلی وقت هست داری خیلی کارها می کنی من اینجا خیلی کارها رو خیلی وقت هست که نمی کنم من یه کاری رو دارم یاد می گیرم فقط یکی رو می شمارم خیلی وقت هست که دیگه بیهوده نمی خوام زندگی کنم خیلی وقت است خودم رو درگیر این مکتبها نمی کنم دنبال مکتب حقیقی حقیقت هستم خیلی وقته که خودم رو از آدمهای جسیم دور می کنم و به دنبال آدمهای فعیل هستم خیلی وقته که خودم رو کودک می دونم که می خواد بازی کنه در ایوان خیلی وقته که با خیلی ها مخالفم خیلی وقته خیلی وقته اما چه خوب که خیلی وقته خدارو شکر می کنم و دوست دارم یه روز بگم خیلی وقته که دیگه برای کسی هیچ چیز نمی نویسم خیلی وقته که حرف نمی زنم خیلی وقته که فقط می رقصم خیلی وقته که صدام رو نشنیدم خیلی وقته که خیره شدم به یه چیری قربانت

دمدمی

خیلی وقت بند 6 آدم را عصبانی می کند. عجب آدمی هستید شما! به هر حال خیلی وقت بود اینجا نیامده بودیم دلمان تنگ شده بود. آمدیم و دلمان متضاد تنگ شد!! --- سوال: خیلی وقت است شادی در این مملکت و این بلاگستان از رسم افتاده است. چرا ما ملت اینقدر دپرسیم؟ --- یک هانیه؟ قبلا هم همین بود؟ خندیدیم. هفتا را کامل نکردید و این یعنی شما به مراتب هفتگانه اعتقاد ندارید؟ یعنی شما ضد مقدساتید. ایما باید بیشتر مراقب ارتباطاتمان باشیم. شما ممکن از نقش یک دوست ناباب را برایمان بازی کنید.

مجهول

انگار از بس شمردی خوابت برد راه حل خوبی بود که اون هم جواب داد و خوابیدی بلند شو داره بارون می یاد از غرور بیا بیرون خودت گرفتار غرور هستی شاید هم خرور نباشه بی حالی باشه هنوز هم جمعیت داغ دارن اینجا می پلکند من هم گرفتار اون جمعیت داغ هستم بیا حرفی بزن من دست راستم رو بالا می گیرم تو یه چیزی بگو بیا با هم رو کنیم قصه های مجید های محله ها رو خیلی شمردی الان وقت خواب نیست بیدار شو و بنویس فقط برای من و من می خونم کلمات دخترکی که بهتر همینطور دخترکی صداش کنم چون این خیلی لطیف و خیلی هم بزرگه نمی دونم چرا فیلم ژاندارک یهو یادم اومد نکنه اخر فیلم ژاندارک شده باشی توی این جمعیت داغ که قرار گرفتی دخترکی که خیلی خوب می نویسه می دونم که توی دلش هم خیلی بزرگ فکر می کنه بنویس که فقط یکی که مثل همسایه مون که پیره و فقط کانال صدای امریکا رو گوش می کنه اینجا توی محل کار هر وقت به اینترنت وصل می شه فقط به وبلاگ یکی سر می زنه بنویس که تو هم مثل تیتر آخرین نوشته ات انگار خوابت برده

هانیه

درست است که این مینی وبلاگ از ابتدا بر مبنای هیجکس خودمان بنا شده ولا غیر ولی همین که بعضی وقت میگذارند و میخوانند برای ما یک نعمت است .