به نخستین ساعات صبح نفس دریا را پرواز خواهم گرفت

سفرنامه

به پرچم های همیشه برافراشته وخورشید ستیز عزا درانسوی جاده نگاه میکنم ناگهان بوی کافور شدیدی تمام ماشین را بر میدارد بیشتر که دقت میکنم بوی کافور مرا هم برداشته
 .وحشت زده پاهایم را تکان میدهم از ترس انکه مبادا انگشت های شصتم را بهم گره زده باشند ،خیالم راحت میشود.
هوا چسبناک و لزج و تا حدودی هم سرد است گوینده ی رادیو میگوید در این نیمه شب های  سرد به خدا پناه ببرید،نماز شب بخوانید و مدام ایه میخواند قل یاایها الکافرون .....
سنگینی دست ردی در فضا بروی قفسه ی سینه ام سنگینی میکند نفسهایم کند و خزنده است دوباره بوی کافور را حس میکنم.
 از تاکسی پیاده میشوم از سر جاده تا ده  حدود 30 دقیقه پیاده روی دارد مسیر ماشین رو هم وجود ندارد  ده که نمیشه نامیدش بیشتر شبیه یک محله است یک محله ی نمناک که در ان هیچ کوچه ی بن بستی وجود ندارد همه ی کوچه ها بهم ربط دارند درانتهای یکی از کوچه های کش دار باریکه ی ابی رنگی دیده میشود جلوتر که میروم نامتناهی بودنش بیشتر معلوم میشود


دریاست

ارام میشوم .این تنها موجود ی است که فریادهایش هم مسکن است به احترامش کفش ها را باید کند و فقط سکوت کرد
این کار بوی کافورم را برای یک لحظه هم که شده از یاد برد.....


                                                                                                      

 

 

                                                                                                 ادامه دارد

/ 7 نظر / 7 بازدید
م

ممنون که اینقدر که ما توجه می کنیم تو هم توجه داری به ما به هر حال ما می خونیم و دقت می کنیم همچنان / مراقب خودت باش خداحافظ / منتظر نظرات هستم

khahare kochike to

hani har roz matalebe webloget dare vahshatnak tar az roozaye bad mishe .vali dar kol kheyli ghashang minevisi ba oin ke in chand roze halam dare az akhlaghet be ham mikhore vali be har hal che kar mishe kard

manzoram rozaye ghabl

eeeeeeeeee

مجهول

و انسان متولد شد تکه ای جدا شده از جریان صحیح آفرینش او به جبر زیستن در این شرایط را اغاز کرد نوزادی که برای زیستن جسمش ناتوان است او در اغاز بیرون امدن سخت گریست ( همه ما در هنگام تولد گریه می کنیم ) سخت گریست از صاحب دور ماند / اوگریه میکرد که من نمی خوام چیزی به غیر از تو من را برگردانید برگردانید هیچ کس نمی دانست او چرا گریه می کند دنیا دست به کار شد برای جدایی دنیا سخت سلاحهای سنگینی داشت برای فراموشی نوزاد مادر آمد و شیر داد نوزاد لذتی از نوشیدن گرفت و اندکی فراموش کرد و بزرگتر شد خوردن را فرا گرفت و بیشتر فراموش کردن و بزرگتر شد سخن را فراگرفت و بیشتر فراموش کرد لذایذ دنیایی او سخت او را به فراموشی سپرد خانه اول خود را به قول شاعر که جان در قفسی به نام تن بالا و پایین می پرد که مرا به سمت خانه اولم ببرید او می دانست که چیزی گم شده دارد اما نمی دانست چیست گمشده و به اشتباه چیزی را پیدا کرد گاهی شهوت را پیدا کرد گاهی مقام را گاهی دوست را گاهی ثروت را و و و و و او فراموش کرد گمشده ای که در سرآغاز تولد برایش بی تابی کرد چه بود دنیا سخت او را با وسایلش فریفت و اینکه او خود سپاه دنی

و اینکه او خود سپاه دنیا شد و اما آن روی سکه آن روی مسیر عادی زیستن چه کسانی هستند چه کسانی هستند که هنوز هم برای رسیدن به خانه اولشان گریه می کنند و در غم دوری و نبود در مکان اولی اشک می ریزند و می دانند که روزی این انتظار به پایان می رسد و به دست رحمتی آشکار خواهند رسید و آنجا به انها گفته خواهد شد سلاما قولا من رب کریم / سلامی به شما از سخن پروردگارتان باد درود بر آنان که ان روی سکه هستند مطلب خلاصه شده ای بود برای تو که (( خودی هستی )) در مورد دریات هم خیلی حرف دارم اگه قابل باشیم خواهان راه تو و مشوق مسیرت محمد

و اینکه او خود سپاه دنیا شد و اما آن روی سکه آن روی مسیر عادی زیستن چه کسانی هستند چه کسانی هستند که هنوز هم برای رسیدن به خانه اولشان گریه می کنند و در غم دوری و نبود در مکان اولی اشک می ریزند و می دانند که روزی این انتظار به پایان می رسد و به دست رحمتی آشکار خواهند رسید و آنجا به انها گفته خواهد شد سلاما قولا من رب کریم / سلامی به شما از سخن پروردگارتان باد درود بر آنان که ان روی سکه هستند مطلب خلاصه شده ای بود برای تو که (( خودی هستی )) در مورد دریات هم خیلی حرف دارم اگه قابل باشیم خواهان راه تو و مشوق مسیرت محمد