انقلاب ما انفجار نور بود

اینکه یک نفر بعد از هفت سال یادی ازدوست قدیمی خود بکند انهم در شرایطی که به قول حافظ:«قحط جود است ابروی خود نمی باید فروخت_باده و گل از بهای خرقه میباید خرید»خود نعمتی است وصف ناشدنی
اما نمیدانم اگر واقعا امده بودی تا حال و هوایی از من بجویی پس چرا انقدر سعی میکردی دستت را تا ارنج در حلق ما فرو کنی تا بلکه چیزی بیرون بریزد نمیدانم شاید هم در خیالت ما را هنوز همان تبلیغاتچی بی مزد ومنت دوم خردادی ها یا وکیل مدافع خصوصی خاتمی تصور میکنی امازهی ... انروزها هم اگر حرف زیادی میزدیم فقط  از این خاطر بود که گمان میبردیم این همان است که میخواهد طرح نو دراندازد وگرنه مارا چه به این اپاردی بازی ها.
ـ به طعنه گفتی کودتا کردی یا مغزت کرم گذاشته؟گفتم کودتا نه و انقلاب انهم از نوع انفجار نورش هرچه باشد انقلاب را برای ما دنیای سومی ها ساختند ثانیا انسان میدان استحاله است همانطور که مار پوست میاندازد انسان هم دائم در حال تغییر و دگرگونی است غیر از این باشد جای تعجب است 
ـ صادق هدایت و کتاب هایم را به مسخره گرفتی و گفتی با ان افکار ضایع شوپنهاوریت که زیبنده ی چنین کتابهایی ست انجا فراموش کردم بگویم پیش از تو برای خودم متاسفم که تا یکی دو سال اخیر اطلاع چندانی از وجود نویسنده ایی که روحش در کالبد تنش نمیگنجید نداشتم وهیچیک از مردم زمانش اورا انطور که باید درک نکردند مثل خیلی های دیگر...

بگذریم

 از حرف های جدی وقتی همه چیز یک شوخی ست باید پرهیز کرد ولی با وجود این حرف های لخت ودستی که تا ارنج فی کل الساعه در حلق ما میچرخید اما باز هم چیزی از دهان مبارک ما بروی صورت نازنین شما بیرون نریخت بهر حال« قند امیخته با گل نه علاج دل ماست ــ بوسه ایی چند برامیز به دشنامی چند».

پی نوشت :دانشجو ۱۶ اذرت مبارک

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجهول

می کنه چقدر آدم ضعیف چقدر کوچیکه در مقابل این هستی . دیدی بعضی تابستون ها پشه هایی که یک روز عمر می کنن صبح ها هستند شب ها از بین می رنن ما تناسب زندگیمون نسبت به هستی مثل تناسب زندگی ما نسبت به زندگی پشه ها است و خیلی خیلی کمتر حالا اون پشه که ما باشیم چقدر داریم مانور می دیم چقدر پوز می دیم . می گه یه روزی یه نفر گفت من خدا رو به اثبات رسوندم اون طرف گفت خدا هیچ احتیاجی به اثباط تو نداره تو خودت رو به اثبات برسون . واقعا تا حالا این فیلم های قدیمی رو نگاه کردی که مستند هستند همشون مردن همشون هیتلر با تمکام سرباز هاش مرد تموم شد اون قدر که زندگی کرد و سلطنت شاید 20 سال بود اما 100 سال حرفش هست چقدر ما ضعیف و کوچکیم ما عمر ما در این هستی مثل عمر یک پلک زدن خودمون می مونه نسبت به عمر خودمون

مجهول

قلیلا ما تذکرون قلیلا ما تعبدون قلیلا ماتشکرون قیلا ما تعقلون ای کاش بتونیم جز اون قلیل ها بشیم راه آسمانی هارو بپیمائیم ... فریاد و فریاد که در رهگذر آدم خاکی بسیار دانه ها است و دنبالش بسیار دام ها اگر کسی تو رو به دانه ای دعوت کرد تو اون دانه رو نخور اون دام رو که بالای سرت هست نگاه کن که ممکنه یه عمری تو رو همون جایی که هستی نگه داره بعدا عمرت تموم بشه دوستان در آن روز دشمنن مگر پرهیزکاران این جان عاریت که به حافظ سپرده است دوست / روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم قربانت خداحافظ

مجهول

داری می خونی از پايين به بالا بخون

مجهول

اگه کمی شلوغه و مخلوط خودت بخون و حلاجيش کن می شه از توی اين نوشته ها درهم يه انديشه رو حدس زد و يه آدم رو فهميد البيته اگه خوب بهش دقت کرد متشکرم

هانيه

حرفهای شما را باید پیوست داد به این جمله از عارف هجویری غزنوی که میگه من این همه نیستم....(ما که همان یک ذره اش هم نبودیم و نیستیم) |ــــ و همذات پنداری با مگس هایی که از زور سرما خودشان را دایما به شیشه اتاق ما میکوبند تا شاید راهی و نجاتی اما دست اخر نا امید شده و ساکت و ارام میگیرنند تا سرما خودش ارام ارام تا فردا کار را تمام کند .خیلی وقت است که در ما ریشه دوانیده

مجهول

دوستی در خانه دوستی رو زد . گفت کیستی ؟ گفت من ازپشت دربهش گفت برو من رو با خامی مثل تو کار نیست دوست رفت از این حرف و مدتی بعد برگشت . در زد گفت کیستی ؟ گفت تو بعد اونی که تو خونه بود در رو براش باز کرد و بفرما زد و گفت بیا که دو من در یک سرا نمی گنجد . آدمی خلق شد و صاحب نعمت شد روزی شیطان نفسش گفت بخور و جاودانه بمان و اون خواست که من بشه خوردو و از خانه بیرون شد و دوباره در خانه رو زد که که جاودانگی تویی در باز شد و اون جاودانه ماند . هدف از خلقت جهان دیدار دو دوست بود دوستانی که همدیگر رو به حق سفارش بدن و با حق حرف بزنن مثل موسی که اونقدر به خدا نزدیک شد که عصاش عالمی رو بهم زد . عقل با عقل دگر چون جفت شد نور روشن گشت و ره یدا شد . و نادانی که با نادانی نشت خنده دید امدو ظلمت فزون تر وقتی که ما از رحم بیرون می اییم در حقیقت به خاطر اون گناه اول آدم بود که وارد زمین شد ما همه از بهشتی که اول درش بودیم بیرون می آییم و بعد باید اونقدر رنج دوری از بهشت و بکشیم که دوباره به بهشت بریم البته این بهشتی که می ریم از بهشت اولی درش بودیم بهتره و بالا تر چون تجربه جدایی رو هم همراه داشتیم

مجهول

وقتی ما از مادر و پدر جدا می شیم و می ریم به مسافرت یک ماه می مونیم تازه می فهمیم که مادر چیه و پدر چیه تک تک محبت هاشون به یاد ما می یاد محبت هایی که هرگز نمی تونستیم موقعی که باهاشون بودیم بفهمیم این مادر ذره ای از محبت اون مادر هست این پدر ذره ای از محبت اون پدر هست مهربون تر از مادر و مهربون تر از پدر دو نوع محبت رو با هم داره برامون پدر گذاشته برامون مادر گذاشته تا بتونیم بفهمیم که باید در این مسافرت به یاد اون باشیم آره ما کسی نیستیم ولی می تونیم بنده ای بشیم مثل موسی مثل محمد مثل ابراهیم و مثل نوح یا مریم و یوسف تمام این ادم ها رو آورد که ما وقتمون رو بذاریم که یاد بگیریم تا وقتمون بیهوده تلف نشه تا عمره کوچیک هشتاد سالهمون برای شناخت خودش و راهی که اونها رفت صرف بشه از مس زمانمون طلای ناب بسازیم که خریداری نداره بغیر از خودش وتقوالله و اطیعون همیشه یادت باشه هیچ وقت برای خدا شریک نیار تمام پیامبران و بزرگان بنده او بودند از خدا بترس و از اونها تبعیت کن از هرکدوم بخوای تبعیت کنی وقت کم می یاری مطمئن باش هیچ وقت برات تکراری نمی شه

مجهول

هيچ انسانی به ملکوت اعلی نمی رود مگر اينکه دو بار متولد شود تولد جسمی که ما اصلا درش نقش نداريم و برای خودش رشد می کنه و بزرگ می شه و از رحم بيرون می يادو دوباره رشد می کنه حرف می زنه صدا کلفت می شه پير می شه و می ميره و به خاک برمی گرده در اين تولد ما اصلا نقشی نداريم و غذای اين تولد ديدنی و محسوس و حيوانی هستدرسته ؟ وقتی می تونيم در تاثير خودمون در اين تولد حرف بزنيم که بتونيم در يک حالت وايسم مثلا از رحم مادر بيرون نيايم و يا هيچ وقت پير نشيم اصلا هميشه بچه بمونيم پس اين اجبار طبيعت هست که بدن مار رو در هر زمانی رشد می ده اما تولد اصلی تولد اون نوزادی هست که در بهشت جا داره اون روحی هست که خدا در ما دميده توی دل همه انسان ها وجود داره کوچولوی ندای فطرتمون کوچولويی که وقتی در دل بعضی از ادمها اونقدر بزرگ می شه که وقتی می گه وايسا تمام جسم خاکيش وای می سه برالی بعضی ها هم اصلا صداش اونقدر کمه که شنيده نمی شه اون تولد رو می گم يه نفر رو می بينی ۶۰ ساله هست و نوزاد جسمش ۶۰ ساله بزرگ شده اما روحش يه کوچولوی که مثل غريزه تمام حيوانات هست هر وقت عصبانی بشه دعوا می گيره و يا عکس العمل نشون میده گرسنه می شه می خو

مجهول

نیست خیلی از غیب ها هم از زندگی دنیا بد تر هستند با ید از این جحاده بزرگ زندگی که هر کسی یه راهی رو می ره اون باریکه رو پیدا کنی که خوبان می رن زنهای خوب می رن مردهای خوب می رن پیامبران رفتن و ادامه دهندگان راهشون رفتن اون راهی که از تیغ برنده تر هست پر از ملامت هست از مو نازک تر هست اصلا دیده نمی شه از ریا خالی هست از گفتن خالی هست پر از عمل هست پر از صبر و سکوت و نگفتن هست تمرین این راه دنیا رو بکنی به راه پل صراط آشنا می شی موفق باشی

مجهول

ره شهوت بگیره رفع شهوت می کنه تمام خصوصیت هایی بد انسانی حرص طمع آز حسادت، مقام دوستی، مثل نافی که در هنگام تولد روی آدم هست و بعد پارش می کنه اون توی نوزادش هست و پاره نکرده تا رشد کنه. خوب نوزاد روح این ادم می خواد بره بهشت مرغ بخوره اون هنوز دندون در نیاورده چطور می خواد بره مرغ بخوره می خواد شربت الهی بخوره وقتی تو ی این دنیا شراب الهی نخورده مستی الهی نمی دونه چیه می خواد از پل صراط عبور کنه وقتی این دنیا از اون پلی که همه انسانهای درست گذشتند عبور نکرده بعد می ره اون دنیا می گه الهی العفو چه العفو که تو دندونات رو اون دنیا رشد ندادی باید برگردی بری اون دنیا دنیای زمین بیاریش که اون هم شدنی نیست به فکر پرورش جسم مون نباشیم به فکر پرورش روح مون باشیم و از عالم غیب فقط عشق به خالق رو داشته باشیم بگیم هرر چه هست تو هستی به رحمت خدا برسیم مثل خدا مهربون باشیم با مهربونی خدا رو ببینیم مثل خدا ببخشیم تا خدا ببخشه اگه تو به دنیایی دیگه اعتقاد داری به فرو رفتن در خود اعتقاد داری دلیل بر درست زندگی کردن نیس